
از وقتی که "شولو"پاشو گذاشت تو ی باغ ما همه چی عوض شد . انگار خدا هم دیگه حال و حوصله ی شنیدن صدای خنده های ما رو نداشت . شولو کارشم تازه خوب بلد بود. هربار که توی باغ میومد سراغمون ، بی سر و صدا می زد تو بازی و یه بند انگشت از یکی مون و با قیچی عجیب و غریبش میبرید . ما از درد به خودمون می پیچیدیم ولی به بازیمون ادامه می دادیم. کم کم اصلا شکل بازی هامون هم عوض شد، واسه اینکه اکثر بچه ها حالا دیگه از هر ده انگشت ساقط بودن. خدا می دونه که اون تابستون چی کارا کردیم که بزرگترامون نفهمن چه بلایی داره سرمون میاد، همه ی دستکش ها و دستگیره ها و دستمال ها و ناخونگیرا و خلاصه هرچی به دست مربوط میشد و قایم میکردیم. سر سفره غذا حاضر نمیشدیم. کم کم هممون مثه بچه های بیافرایی ضف بنیه شدید گرفتیم. فکر کنم آخرای تابستون بود که دیگه بی خیال رفتن به اتاقا شدیم و همون جا شبا تو باغ می خوابیدیم. دستامون تا آرنج سیاه شده بود. درد و حتا دیگه احساس نمیکردیم. همه ی روز رو دراز میکشیدیم توی باغ بین درختا . بازی های آروم میکردیم مثلا گرگم به هوا ی با علم و اشاره و گاهی حتا با چشمک. اماراست راستی کی هم فکرش رو میکرد که" شولو" رو والدین ما فرستاده باشن سراغمون ؟
No comments:
Post a Comment