ruin is good... ruin's the road for transformation.
Friday, October 11, 2013
Tuesday, September 24, 2013
Tuesday, September 17, 2013
كلاغي در ذهنم است، پاره سنگي در دستم؛ از خودم مي ترسم
ور داشتم خوب حسابي بلاگ رو آب و جارو كردم، تر تميزش كردم. آخه دكتر ظواهر و خوب راست و ريس(ريست؟) كردن و عوام فريبي ام من آخه! بعد اغلباً كه مي رسه نوبت محتوا آويزون مي شم.
كاسه چي بنويسم چي بنويسم حالا نمي خوام بر دارم، ٣ سالي ميشه ننوشتم اينجا، همين كه چارتا كلمه هم سر هم بلغور كنم بازم خودم از خودم راضيم (واللا!). جونم بگه كه... آره، ديروز اسمم و رفتم نوشتم يه ووركشاپ مديتيشن كه اسمش هست "رضايت(پر و پيموني) در زندگي روزمره"! اسم مبتذليه، از شما چه پنهون كه خودشم بگي نگي كم مبتذل نيست، ولي اينبار عزمم و جزم كردم گير ندم. بد جوري شده عادتم، هرچي تاثير گذار و ناب و بهترين نباشه اخمامو مي كنم تو هم كه آه و فغان كه وقتمو تلف كردي پولمو كش رفتي، حالمو گرفتي... خوب كه فك مي كنم هيشكي قشنگ تر از خودم اصلن بلد نيست حالمو بگيره. بچه كه بودم يه وقتايي وقتي ماماني م قصه برام تعريف مي كرد، آخر كار سر پايان داستان باهاش جر و بحث مي كردم. بعله، يه همچين كنترل فريكي بودم من از عنفوان جُواني! حالا هم داستان همينه. چي ميگفتم؟ آهان، آره وورك شاپ؛ جونم بگه كه اسممو نوشتم و يه ٩٠ دلاري هم دادمم و يه ١٠-١٥ دقيقه اي هم همه با هم وورك شاپي ها به يه حالت معذب به انتظار نشستيم كه داستان شروع شه. اونايي كه مي خواستن بگن ما اينكاره ايم چارزانو با ستون مهره هاي صاف سيخ نشسته بودن، يكي دونفري هم تيريپ گذاشته بودن چشارو بست بودن . رفتم دستشويي بيرون كه اومدم آدما رفته بودن تو كلاس. وارد كلاس كه شدم ديدم همه دور تا دور دايره وار نشسته بودن رو تشكچه هاي سرمه اي، يه خانوم ٤٠-٥٠ ساله ي تر و تميز بل و باريكي بود از اون وقتي كه داشتيم ثبت نام ميكرديم حواسم بهش بود، خوشبختانه يه تشك كنارش خالي بود منم رفتم نشستم پيشش(از بچگي هم من عاشق خانوماي خوشگل بودم تو مهموني هم كه ميرفتيم صاف مي رفتم ميشستم كنار خانوم خوشگله ترين مجلس! جا هم اگه نبود سيخ واي ميستادم در جوار خانومِ كه در نره يه وقت خداي نكرده) ... خلاصه، چقدر حرف تو حرف مياد... آره ديگه، بعدشم اساتيد محترم و محترمه به ترتيب اومدن رو تشكچه هاي سرمه ايشون سمت چپ من جلوس كردن. اينجا بود كه يكي ازون جنگ هاي هفتاد و دو ملتي بي خود بي خاصيت درون مغزي من شروع شد! اين بدبختا دهن وا نكرده كلاغه شروع كرده: " قيافه ها شونو نيگا آخه، آخه اينا معلم مهدكودكم نمي شه باشن، اينستراكتر مديتيشن آخه؟" من: "ششششش بابا ولللللل كن !"دو باره يه دو دقه بعد كلاغه:" آخه آدمي كه ميخواد بگه روح من در آرامش كامله بيا مال تو رم رديفش كنم...اين چه لباسيه؟ از وال مارت؟... خوب چرا چاقي خو انقدر؟ چه شكلو شمايليه...اصن نه هوشي هست پشت اون عينك بيقاب نه يه جو سپيريچواليتي، آخه به چيت من...؟" من: " اي بابا خفه شو ديگه، ول بده ديگه، بسه اينهمه نخوت و خود برتربيني و اليتيسيزم تاريخي و نخبه گرايي و نخبه پنداري! مگه تو خونه قول ندادي؟ هان؟ كه بياي آدم باشي؟ آروم باشي، مهربون باشي. مگه تو كي اي اصن خواهر من؟ انقده حال و روزت خراب بوده تو اين چن وقت كه الان اينجايي! هاج و واج مونده بودي كه چي رو چنگ بزني سقوط آزاد نكني، من نشستم راه و چاه گذاشتم جلوت، از هيري ويري كشيدمت بيرون اوردمت اينجا بشيني بلكه دو تا چيز ياد بگيري يه حالي عوض كني...يه دقه گوش كن ببين چيه داستان، اي بابا..."كه يهو در اينجا صداي سوم وارد مكالمه ميشه: " اي ياران، اي دوستان، چيه افتادين به جون هم همديگه رو لگد مال عاطفي ميكنين، مجال بدين به هم اندكي(همينطوي لفظ قلما!)، شما بايد در كنار هم با هم به تفاهم برسين، با هم مهربان باشين آخه عزيزاي من! نفس عميق، نفس...." به جون عزيزم اگه يه واو جابجا كنم ! آره ديگه خواستم بگم يه همچين مغزي داريم ما! خلاصه كه اره، نتيجه ي اخلاقي خاصي نداشت اين داستان ولي خود مطلب اين هفته ووركشاپم اين بود كه با خودتون آقا جان مهربان باشين! خود زني نكنين! حال خودتونو نگيرين، تازه وقتي حال خودتونو مياين ميگيرين، نياين باز خودتونو سرزنش كنين كه چرا حال خودم و گرفتم باز بشينين عزاي اونو بگيرين. بابا آتش بس بدين يه بار براي هميشه و ..خلاص! حالا دغدغه جديد من آتش بسه و بس، مي خوام مغزم و بذارم بره چرا، مهموني، ولگردي.. هيشكي به هيشكي نگه تو خفه، همه دور هم، همه راحت... خلاص
Subscribe to:
Comments (Atom)