Saturday, December 26, 2009

"Orientalism"





انگار تلافی تلخی این آریایی بودن پایانی نداشته باشد. احساس میکُنی که میخواهی تف بیندازی تو تخم چشم این همه تفاوت. میخواهی که جیغ بزنی بگویی "گلُوبالیزِیشِن" ریدم به سرت. "کاپیتالیزِم"شاشیدام به... اینم آخه باز دست کمی ندارد از "جَزِ" فارسی خواندن و فارنگلیسی شعر/معر گُفتن. دست و پایت هم حتی به هم خیانت میکُنند، تو چرا نکُنی به هُویتت و ادبیات که دیگر هیچ، فدایِ سرِت باد. آخر ما هلاکِ سینه چاک این سوسول بازی و فوفول بازی و دودول بازی ها و اصلاً خود بازی هاییم،وَاصلاً خودِ "اورینتالیزِم" هم از همان روزی که به تو اِذن دهد که "رِزیدِنت" اش باشی، طی مراسم با شکوهی به تو تفهیم میکند که تو اگر بمانی که مانده ای وهمین هست که هست، اما اگر بروی بسیار "اگزاتیک" می شوی. واین جای فکر ندارد که، یا این است ُ یا آن

Thursday, December 24, 2009

Reproductions #1 "تنها صداست که می ماند."


دل دل می کنم
چشم ندارم کسی رو ببینم
لبامو وَر میچینم
پوستم کلفت
گوشم هیچ بدهکار نیس
تنهَ م لشه
دستام نمک نداره
پا تو کفش اینُ اون می کنم
انگشت بِه دهان وَ
ناخن خشکم
دماغ سر بالا وُ
گردن کش م
امّا صدا
. تنها صدام..... می ماند